خدا را سپاس بي کران براي لطف و گذشت بي کرانش ......
ستايش از آن آفريننده اي است در اوج توانايي .... و بيننده اي است در اوج دانايي ..... و شنوايي است در اوج اغماض و چشم پوشي ......
من ...... بنده اي خرد و ناچيز ..... که در برابر فرمان چون اويي اظهار وجود کرده و نافرماني پيشه کرده .....
و خواسته هاي نفس خود را بر خواسته ي آفريننده کريم خويش پيش داشته و با وقاحت در منظر او نافرماني کرده ..... و اينک .....
اينک شرمنده و سرخورده ..... از خود ، ... به دامن بخشش و گذشتش پناه آورده و از او تقاضاي عفو و گذشت دارد ......
اي خداي بزرگ .... بر اين اشکهاي ريزان بنده کوچکت ترحم کن و از کرده هاي دانسته و ندانسته اش بگذر .....
اي که جهان هستي در برابر شکوه و عظمتت حقير و ناچيز است ......
اي که با آن همه جبروت و عظمت ، هيچ مخلوقي را از نظر دور نداشته و هيچ صدايي را نا شنيده رها نمي کني .....
اي که کهکشانها در برابر عظمتت دايره وار در سجودند .....
اي که لطفت ، تنها انگيزه اي است که ما را .... ما را با آنهمه گناه ..... خطا ..... نافرماني و سرکشي ..... تعدي به حقوق يکديگر ..... وقاحت در حضور تو ...... غفلت و ندانم کاري ..... و آنهمه جهالت و خودخواهي و خودبيني ، از پيله خود تنيده بيرون مي آورد و متوجه روشني وجود تو که آسمانها و زمين را پر کرده مي کند و گذشت بي حدت ، تنها سرمايه اي است که ما را به در آمدن از لجنزار خود محوري و جهل و گناه به بيرون فرا مي خواند ......
پس دستم گير و بيرون کش .....
ستايش از آن آفريننده اي است در اوج توانايي .... و بيننده اي است در اوج دانايي ..... و شنوايي است در اوج اغماض و چشم پوشي ......
من ...... بنده اي خرد و ناچيز ..... که در برابر فرمان چون اويي اظهار وجود کرده و نافرماني پيشه کرده .....
و خواسته هاي نفس خود را بر خواسته ي آفريننده کريم خويش پيش داشته و با وقاحت در منظر او نافرماني کرده ..... و اينک .....اينک شرمنده و سرخورده ..... از خود ، ... به دامن بخشش و گذشتش پناه آورده و از او تقاضاي عفو و گذشت دارد ......
اي خداي بزرگ .... بر اين اشکهاي ريزان بنده کوچکت ترحم کن و از کرده هاي دانسته و ندانسته اش بگذر .....
اي که جهان هستي در برابر شکوه و عظمتت حقير و ناچيز است ......
اي که با آن همه جبروت و عظمت ، هيچ مخلوقي را از نظر دور نداشته و هيچ صدايي را نا شنيده رها نمي کني .....
اي که کهکشانها در برابر عظمتت دايره وار در سجودند .....
اي که لطفت ، تنها انگيزه اي است که ما را .... ما را با آنهمه گناه ..... خطا ..... نافرماني و سرکشي ..... تعدي به حقوق يکديگر ..... وقاحت در حضور تو ...... غفلت و ندانم کاري ..... و آنهمه جهالت و خودخواهي و خودبيني ، از پيله خود تنيده بيرون مي آورد و متوجه روشني وجود تو که آسمانها و زمين را پر کرده مي کند و گذشت بي حدت ، تنها سرمايه اي است که ما را به در آمدن از لجنزار خود محوري و جهل و گناه به بيرون فرا مي خواند ......
پس دستم گير و بيرون کش .....

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 9:29  توسط زيبا
|

