تبليغاتX
زيبا ... - زمزمه های شب جمعه ....

زيبا ...

گفتمانهای زیبا





Powered by WebGozar

خدايا .....
سلام .....
چقدر خوبي ..... مهربوني ..... عزيزي ..... بزرگي ......
من زبونم لاله ..... وقتي ميخوام از تو بگم .... لال ميشه ..... مبهوت عظمتت ميشم .....
وقتي گوشامو تيز ميکنم پيامتو بشنوم ، گوشام سنگيني مي کنه ..... کر ميشم ....
وقتي ميخوام صدات کنم .... نفسم بند مياد .... سينه م تنگ ميشه ....
همه وجودم از کار مي افته ....
وبعد .....
همه هستي با همه سلول سلول بدنم همصدا ميشه .....
همه با هم سرود عشق مي خونيم .....
سرود ستايش تو رو .....
سرود پرستيدن زيباترين بت هستي .....
من ....
ذره کوچکي از سرايندگان کوچيک و بزرگ عظمت و تلألؤ نور تو ..... ديگر نيست مي شوم ......
همه هستي مي شوم .....
آه ..... چه ميگويم ..... هذيان مي گويم يا رازي سر به مهر را افشا مي کنم .....

هيچ .... يا همه ..... اين همان رازي است که جز انسان نمي توانست حملش کرد .....

اين همان روح بندگي است .....

اي تک قطب مغناطيس ِ جاذب ذرات هستي ......
اي تنها منبع نور وجود .....
اي که رحمتت همه را نياز مند خود کرده و مشتاق رسيدن به درب عطايت ساخته ....

اي خداي عاشق ......
اي خداي معشوق .....

اي محبت مطلق .....

وجود مرا در عشق خويش بسوزان و نورافشان ساز ..... که سخت بيتاب وصلم .....

مرا درياب .....

اگر چه روي نگريستن به جمال رويت را ندارم ...... اما دلي دارم کوچک و شکننده ..... نه نه ..... شکسته .....

تو نياز به واسطه نداري .....
من شرمنده و سر افکنده ام .....
اين است که به پيشگاهت واسطه اي آبرو دار آورده ام .....
رقيه ..... دخت شيرين زبان و بيتاب حسين را .....

به من ننگر .... نابود مي شوم .... از شرم .....
به او بنگر و مرا خطاب کن .....
اي مولي .... اي ولي ..... اي ناصح .... اي خدا .....

+ ***  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:52  توسط زيبا  |